تبليغاتX
مجله تصویری هفت
 
رسم ادب است در صورت استفاده از عکسها منبع را فراموش نکنید
 

هفت رمز پنهان برای فروش موفق ... 

 

طــــی سالها، ما برای شناسایی مسیرهای بی شماری كه برای فروش وجود دارد، تلاش بسیار كرده ایم: گوش دادن به صدها نوارصوتی و تماشای فیلمهای ویدیوئی فروش.

امروز هم، هنوز هنگامی كه از ما، درمورد افزایش مهارتهای فروش سوال می شود، حقیقتاً پاسخ ما به طور حیرت آوری، بی اندازه ساده است.

ما دریافته ایم كه هفت رمز پنهان برای فروش موفق وجود دارد، و ما از آنها برای رشد بعضی از موفق ترین شركتهای تجاری در آمریكا استفاده می كنیم. ما همچنین از این رموز تحت عنوان مشاور تجاری برای رشد شركتهای نخبه جهانی سود می بریم.

این وعده را به شما می دهیم كه با استفاده از این رموز، به زودی شاهد افزایش فروش خود باشید همچنین شاهد مشتریانی خرسندتر و تجارتی سودآورتر خواهیدبود. با این امید، ما هفت رمز فروش موفق را بیان می كنیم.

1 - گزینش هدف (هدف گذاری): همه افراد موفق، اهداف بزرگی را برای خود ترسیم كرده، و سپس این اهداف بزرگ را به اهداف كوچكتر تقسیم می كنند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 9  توسط روابط عمومی   | 

یک حرکت زیبا...

 

 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!

  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 9  توسط روابط عمومی   | 
شش اصل بیل گیتس ...
 
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آنکه
نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت
نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، بایدبرای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه
خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیر تر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.


اصل پنجم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود
درس بگیرید.

اصل ششم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر
شما می رسد، ملال آور نبودند
  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 9  توسط روابط عمومی   | 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگ‌هايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند عشق‌ها را همه با دور كمرمي‌سنجند خب، طبيعي است كه يك روزه به پايان برسند عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسند .

  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 8  توسط روابط عمومی   | 
اگر اهل خواندن نشریات مختلف هستید و اگر دوست دارید همه آنا را یک جا ببنید سایت ذیل بهترین محل معرفی همه نشریات کشور است

ماهنامه شاهد نوجوان  ماهنامه شاهد ياران  فصلنامه عكس خبري
 فصلنامه گياهان دارويي  فصلنامه فرهنگ آموزش  دو هفته نامه پگاه حوزه
 دو ماهنامه پيام مهندس  ماهنامه مهندسي پزشكي و تجهيزات...  فصلنامه توسعه صادرات
 كتاب ماه كليات  فصلنامه مكانيك و هوافضا  هفته نامه برنامه
 ماهنامه فناوري نانو  فصلنامه اقتصاد شهر  كتاب ماه فلسفه
 گاهنامه آفاق نور  ماهنامه كارآفرين ناب  فصلنامه عرفان

  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 8  توسط روابط عمومی   | 

وقتی مسافر آماده سفر شد غسل كند پس از آن دو ركعت نماز بگزارد و از خدا خیر خود را طلب نماید و آیة‌الكرسى بخواند و حمد و ثناى الهى بجا آورد و صلوات بر حضرت رسول و آل او بفرستد. سپس این دعا را بخواند:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْتَوْدِعُكَ الْیَوْمَ

خدایا من خود را در این روز به عنوان ودیعت به تو سپردم

نَفْسِى وَ اَهْلى وَ مالى وَ وُلْدى وَ مَنْ كانَ مِنّى بِسَبیلٍ الشّاهِدَ مِنْهُمْ وَالْغآئِبَ

خودم و خاندانم و مال و فرزندانم و هر كه را با من راهى دارد حاضرشان و غائبشان را

اَللّهُمَّ احْفَظْنا بِحِفْظِ الاِْیْمانِ وَاحْفَظْ عَلَیْنا

خدایا حفظ كن ما را به حفظ ایمان و نگهبان بر ما باش

اَللّهُمَّ اجْعَلْنا فى رَحْمَتِكَ وَلا تَسْلُبْنا فَضْلَكَ اِنّا اِلَیْكَ راغِبُونَ.

خدایا ما را در كنف رحمت خویش قرار ده و فضلت را از ما سلب مفرما كه ما به تو مشتاقیم.

اَللّهُمَّ اِنّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثآءِ السَّفَرِ وَ كابَةِ الْمُنْقَلَبِ وَ سُوَّءِ الْمَنْظَرِ فِى الاْهْلِ وَالْمالِ وَالْوَلَدِ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ.

خدایا به تو پناه بریم از رنج سفر و اندوهناك برگشتن و بدى دیدار در خاندان و مال و فرزند در دنیا و آخرت.

اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَیْكَ هذَا التَّوَجُّهَ طَلَباً لِمَرْضاتِكَ وَ تَقَرُّباً اِلَیْكَ.

خدایا من به تو رو كنم در این رو كردن به خاطر این كه جویاى خشنودى تو و تقرب جستن به درگاهت هستم.

[اَللّهُمَّ] فَبَلِّغْنى ما اُؤَمِّلُهُ وَ اَرْجُوهُ فیكَ وَفى اَوْلِیآئِكَ

خدایا پس مرا به آرزویم و آنچه از تو و اولیائت است برسان

یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ .

امید دارم اى مهربان‌ترین مهربانان .

مسافر پس از این دعا تسبیحات حضرت فاطمه سلام الله علیها را بخواند و سوره حمد را از پیش رو و از جانب راست و از جانب چپ بخواند و همچنین آیة الكرسى را از سه جانب بخواند. و بگوید:

اَللّهُمَّ اِلَیْكَ وَجَّهْتُ وَجْهى

خدایا به سوى تو گرداندم رویم را

وَ عَلَیْكَ خَلَّفْتُ اَهْلى وَ مالى وَ ما خَوَّلْتَنى وَ قَدْ وَثِقْتُ بِكَ فَلا

و به امید تو بجاى گذاردم خانواده و مالم و آنچه را به من مرحمت فرمودى و به تو اطمینان كردم پس

تُخَیِّبْنى یا مَنْ لا یُخَیِّبُ مَنْ اَرادَهُ وَلا یُضَیِّعُ مَنْ حَفِظَهُ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ

ناامیدم مكن اى كه ناامید نكند، هر كه را به او توجه كند، و ضایع نكند هر كه را او محافظتش كند خدایا درود فرست بر محمد و آلش،

وَاحْفَظْنى فیما غِبْتُ عَنْهُ وَلا تَكِلْنى اِلى نَفْسى

و محافظت كن آنچه را مربوط به من است و من از آنها دورم و مرا به خودم وامگذار

یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ اَلدُّعاءَ

اى مهربانترین مهربانان.

سپس مسافر سوره توحید را یازده مرتبه و سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ و آیة الكرسى و سوره ناس و سوره فلق را بخواند. و صدقه بدهد و سفر را آغاز کند.

منبع:مفاتیح الجنان

  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 8  توسط روابط عمومی   | 

مسافر کوچولو ...

خانوم مجريه گفت ، خودم شنيدم . از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون مي ذارن .دخترك با چشمان معصومش مادر را نگاه مي كرد تا عكس العملش را هر چه زودتر ببيند . مادر كه آخرين ظرفهاي كف آلوده ي نهار را آب مي كشيد ، ‌با پشت دست موهايش را از روي پيشاني كنار زد و نگاهي به دخترك كه حالا عروسكش را دو دستي بر سينه مي فشرد انداخت . با شادماني كودكانه اي كه هميشه موقع حرف زدن با دختر دلبندش تمام وجودش را آكنده مي ساخت خنديد و گفت : « اِ چه خوب ،‌ اونوقت تو هم مي خواي بشيني و از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون تماشا كني؟»

-        آره ، همّشو مي خوام ببينم .تازه « مسافر كوچولو » هم نشون مي ده .

-        اونوقت كي به مامان كمك كنه ؟

دختر چشمها را خمار كرد و انگشتش را بر دو لب فشرد ، به نشانه اينكه مثلاً دارد فكر مي كند .دست آخر گفت : « باشه . ولي اول « مسافر كوچولو » رو مي بينم ، ‌بعد .»مادر دوباره نگاهش را به ظرفها انداخت و مهربان لبخندي زد . تا شب شود و موقع خواب ، ‌دخترك بارها و بارها نقشه كشيده بود كه چگونه فردا همه ي كارتون ها را تماشا كند . آنها را يكي يكي در ذهن مجسم مي كرد . شاد مي شد از پيروزي موش و شكست گربه . نگران     مي شد از سرنوشت حاج زنبور عسل . ريسه مي رفت از كله شق بازي هاي كلاه قرمزي . ولي «مسافر كوچولو » چيز ديگري بود . تمام رؤياي دخترك پرواز بود تا رسيدن به خانه مسافر كوچولو و ديدن پري زيبايي كه از ميان گل سرخ سر بر مي آورد .

-        اگه زود نخوابي فردا صبح خواب مي موني ها ! اونوقت اگه اول از همه مسافر كوچولو رو پخش كنن نمي بيني اش .اين را پدر كه سر شب از سر كار به خانه برگشته بود به دختر شيرين زبانش كه براي چندين و چندمين بار كارتونهاي مورد علاقه اش را يكي يكي براي عروسكش اسم مي برد ، گفت .كودك نگاهي به پدر كرد و در حاليكه به عروسك اشاره مي كرد گفت : فردا مي خوام «مسافر كوچولو» رو تماشا كنم .پس اين بچه فردا بايد ساكت و آروم باشه . اگه هي بخواد نق بزنه يا خودشه خراب كنه كه من نمي تونم تلويزيون ببينم .»آنگاه عروسك را رودرروي خود نگه داشت و گفت : « اگه بخواي اذيت كني مي دمت كوليا ببرنت خونه اشون ، باريكلّا دختر خوب .پس فردا آروم مي موني تا من كارتونامو ببينم . » پدر كه تا حالا مشغول تماشاي بازي دخترش بود زير بازوان او را گرفت و او را تنگ در آغوش فشرد .

-        حالا دختر خوب من مي ره تو رختخوابش مي خوابه تا فردا از صبح كارتون تماشا كنه .

دخترك سرش را از سينه پدر بلند كرد و باز با همان علامت هميشگي نشان داد كه مثلاً دارد فكر مي كند. بعد با شيطنتي كه از برق چشمهايش مشخص بود گفت : « ولي بابا ! اين بچه ي شيطون يادش مي ره . بايد روي پيشونيش بنويسيم تا يادش بمونه . بابايي ! روي پيشونيش مي نويسي ؟»پدر دختر را روي زانو جا به جا كرد ، دست بر جيب پيراهن خود برد و روان نويس سبزش را بيرون كشيد .

-        خب سركار خانم ،‌ چي بنويسم ؟

■…

سفيد پوشان خاك آلودِ هلال احمر هنوز مشغول بودند . چيزي از بنا باقي نمانده بود . سقف يك تكه پايين آمده بود . زن و مردي را از زير آوار بيرون آوردند . مرد بيهوش بود ولي زن زير لب كلماتي را تكرار مي كرد : « ندا ! نداي من ! ندا جون ! » ارشد از كنار برانكارد برگشت و رو به ديگر امداد رسانان فرياد زد : « يه نفر ديگه بايد زير آوار مونده باشه ، احتمالاً يه دختر بچه اس . ها ماشالّا ،‌ ادامه مي ديم …»آن روز تا شب آنجا را گشتند . فرداي آنروز هم همينطور ،‌ سگ هم آوردند ، ‌آخر سر آوار را هم كامل برداشتند . چيزي نبود . هيچ چيز جز عروسكي كه بر پيشانيش به رنگ سبز نوشته شده بود : « فردا همراه مسافر كوچولو مي رم پيش پريِ گل سرخ .»

  نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 8  توسط روابط عمومی   | 

   با سلام به همه دوستانی که تا کنون همراه و همیار کرمانشاه نیوز بوده اند  اعلام میداریم از این به بعد رویه این وبلاگ با مدیریت جدید کاملاً عوض میشود   ضمن اینکه نام آن به مجله اینترنتی کرمانشاه تغییر می یابد و در قالب مجله ای هفتگی با مطالب متنوع در خدمت شما عزیزان می باشد .

ضمن احترام به همه شما همچنان انتظار داریم ما را همراهی نمائید .

  نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 10  توسط روابط عمومی   | 

آدمها مثل رودخانه اند .                                                   

      اگر چه همه یک شکل ویک جورند ولی رودخانه را دیده اید  ؟     

      همچنانکه پیش می رود - گاهی  آ هسته حرکت  می کند .      

      گاهی تند - گاهی به کوهسار میرسد باریک می شود.  گاهی   

      به دشت می رسد پهن می شود - وسعت پیدا می کند -در     

      جایی آبش  سرد است و چند فرسنگ آنطرف تر آبش گرم        

      می شود . یک زمان آرام است و یک زمان طغیان می  کند  .     

      هر انسانی در خود عناصر خوب و بد را دارد . گاهی روی خوبش 

      را نشان می دهد و گاهی روی بدش را - گاهی عناصر خوبش   

      را به کار می گیرد و گاهی عناصر بدش را به کار می اندازد .     

                                                                 لئو تولستوی   

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 17  توسط روابط عمومی   | 

راه بهشت ... ( حتماً بخوانید )

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 17  توسط روابط عمومی   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
وب فتو عکسهای  سید سعید قاسمی